میخوام بمونم من با تو
تو رو نمیتونن بگیرنت از من
میخوام به همه بگم تورو دوست دارم
بذار همه بدونن عاشقت هستم
بیا با من
بمون با من
بیا تا من با تو با هم به همه بگیم
میتونیم من و تو تا آخر عمر با هم باشیم
بمونیم با هم یکی...
بدون تو دلم گرفته نمیتونم
میدونی تو نباشی یه کلمه ننویسم
بی تو حالا یه دیوونم
بیا این عشق یه راز بمونه واسمون و
نذاریم کسی دیگه بدونه رازمونو
بریم ما به آسمونا...
دوست دارم...
واسه ی یه لبخند صورتی
که میشه...
یه راز صورتی...

وقتی که خود را به اندازه کافی دوست داشتم، دیگر به کم رضایت ندادم.
وقتی که خود را به اندازه کافی دوست داشتم، به نیک بودنم پی بردم.
وقتی که خود را به اندازه کافی دوست داشتم، موهبت زندگی را جدی گرفتم وآن را شکر کردم.
وقتی که خود را به اندازه کافی دوست داشتم، دانستم در مکان و زمان درست قرار دارم و آسوده شدم.
وقتی که خود را به اندازه کافی دوست داشتم، احساس کردم باید سرعتم را در راهی که پیش رو داشتم کم کنم واین اقدام همه چیز را تغییر داده است.
وقتی که خود را به اندازه کافی دوست داشتم، تنها بودن،احاطه ی سکوت ،محسور از افسون آن وگوش دادن به فضای درون را دوست داشتم.
وقتی که خود را به اندازه کافی دوست داشتم، دیدم خاص نیستم بلکه بی همتا هستم.
وقتی که خود را به اندازه کافی دوست داشتم، موفقیت را از نو معنا کردم وبعد زندگی ساده شد.
آه چه لذتی!
وقتی که خود را به اندازه کافی دوست داشتم، دانستم شایسته هستم خدا را مستقیما بشناسم.
وقتی که خود را به اندازه کافی دوست داشتم، دیدم مجبور نیستم دنبال زندگی بدوم اگر آرام بگیرم و خاموش باشم زندگی به سراغم می آید.

عزیزم!
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود! اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم! اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد! اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای! اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید… جلوی چشم همه هم که نمیشود! اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا “به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است”؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟! اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره…
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.

اگر دریای دل آبیست تویی فانوس زیبایش
اگر آیئنه یک دنیاست تویی مفهوم و معنایش
تو یعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چیدن
تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن
تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن
تو یعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کردن
خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن
تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن
و یا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن
اگر چه دوری از اینجا تو یعنی اوج زیبایی
کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی
اگر هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ و نمناکم
اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم
ولی یادم نخواهد رفت که یاد تو هنوز اینجاست
میان سایه روشن ها دل شیدای من تنهاست
نباید زود می رفتی و از دل کوچ می کردی
افق ها منتظر ماندن که از این راه برگردی
اگر یک آسمان دل را به قسط عشق بردارم
میان عشق و زیبایی تورا من دوست می دارم
وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من اشکای چشمامو ببین که میریزه به پای تو بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو تموم هستی منی بمون همیشه پیش من اگر شدم عاشق تو نزار که بی تاب بمونم لالایی شبام تویی نزار که من خواب بمونم دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشق بمونی دوست دارم خیلی کمه اما جز این چیزی نبود واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
این عشقی که به من بخشیدی برای همیشه زنده خواهد ماند تو همیشه آنجا هستی
،هنگامیکه فرو افتم ضعف مرا می ستانی و به من نیرو وقدرت می بخشی و برای همیشه
دوستت خواهم داشت و در کنارت می مانم همچو فانوسی در تاریکترین شبها بالهایی خواهم
بود، که در طول پرواز یاری ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهی برای تو خواهم بود
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
Why do you like me..? Why do you love me
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
I can"t tell the reason... but I really like you
You can"t even tell me the reason... how can you say you like me
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
How can you say you love me
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
I really don"t know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
Proof ? No! I want you to tell me the reason ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful, Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk? If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore True love never dies for it is lust that fades away
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،
because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،
because you are loving,
دوست داشتنی هستی،
because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،
because of your smile,
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover"s answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون 
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟
NO! Therefore!!
نه!معلومه که نه!!
I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه

از سر نیاز باز می خوانمت
خــــــــــــدا...
می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد
امید...
همان واژه ای که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده.
دست هایم مانده به درگاه پنجره
صدایی آشکارا مرا می خواند
او رفت
منتظر چه هستی؟
روی برمی گردانم و خیره می شوم به آینه
کسی در آینه از من می پرسد
بی قراری باز؟
بی تابی؟
آری...
مرا دگر تابی نیست، قراری نیست
دوباره دلتنگم...
حتی بیشتر از گذشته ها
ولی این بار، دگر دلی برای شکسته شدن نمانده
و غروری برای به باد دادن نیز،
مرا به سرای آرامش نپذیرفت.
دیری نپایید که مرا از آن پیله کوچک شادمانی ام بیرون راند.
دوباره در طوفان سرگردانم، دیگر پناهی نیست

عشق یعنی ، زندگی در یک بهشت
عشق یعنی ، انتهای سر نوشت
عشق یعنی ، قطره اشک صدف
مستی و رقص سماواتی دف
عشق یعنی ، گریه های چشم خمار
بوسه های مهر بر لب یار
عشق یعنی ، شور آتش در نفس
ضجه های زندگی کنج قفس
عشق یعنی ، موج بر دریای مهر
نور لبخند ستاره در سپهر
عشق یعنی ، شمع دل افروختن
همچو پروانه در آتش سوختن
عشق یعنی ، معرفت یعنی شعور
عشق یعنی ، اشک خونین در میان چشم کور
عشق یعنی ، علت آوارگی
بی ریا بودن ، صفا و سادگی
عشق یعنی ، اسب وحشی بی سوار
عشق یعنی ، همچو مجنون در گریز از روزگار
عشق یعنی ، سینه ای آغوش راز
عشق یعنی آنچه بر هر کس نیاز
چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید. تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید. ۱- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید. ۲- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید. ۳- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند. ۴- سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشتان شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسانها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد. ۵- لطفا" مجددا" انگشت های شست را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمایید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که آنها ما را ترک کنند. ۶- اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند. ۷- انگشت های کوچک را هم به روی هم بگزارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند. **عشق هم اگه دو طرفه باشه به هیچ عنوان از هم جدا نمیشه**
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد:من شیطان هستم.مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.شیطان در ادامه توضیح می دهد:من شما را در راه به مسجددیدم واین من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانوادهات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکدهتان را خواهد بخشید.
بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختیهای در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قومتان را بطور کلی نجات بخشد.![]()
بچه از امروز سعی میکنم که هر روز یک چند خطی یا سطر حالا بزارم او وبلاگمون
البته اگه شما با نظراتون من در بهتر شد این نوشته کمک کنیم ممنون میشم ..... برای شروع اینم هم اولیش وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم ، آن چیزهای غیر قابل پذیرش را پذیرفتم. وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم ، دیدم که نفس من بخشی از روحم است. با این تحول در ادراک، نفسم جنجال و بدگمانی خود را از دست داد و توانست به کارش بپردازد. وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم ، گاهی نیمه شب به نوای موسیقی که در درونم نواخته میشود بیدار میشوم. وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم ، همه چیزهای ناسالم [ مردم، کارها، باورها و عادات و هرچیزی که مرا کوچک نگاه میداشت] ترک کردم. قضاوت من آن را بی وفایی می نامید. اما اکنون آن را مهر به خود می بینم. وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم ، کمال گرایی را کنار گذاشتم که کشنده سرور است. وقتی خودم را به اندازه کافی دوست داشتم ، توانستم حقیقت را در مورد موهبتها و محدودیتهایم بگویم. اگر از تو بپرسند چه وقت بیش از همیشه به مرگ نزدیک بودی ، چه خواهی گفت؟
پروردگارا ...
با بارانی ترین نگاهم به درگاه ملکوتی تو پناه میجویم ونام های مقدس تورا با ذره ذره وجودم تکرار میکنم: یانور... یانورالنور... یامنورالنور... یاکل نور...
عاشقانه تو را می خواهم وامید دارم که مرا بی اجابت نخواهی گذاشت...

وجودم خسته از آزمون های دشوار توست...
می گن صبر کوچیکت چهل ساله
وای از روزی که تو بخوای چهل سال صبوری کنی
و ما بنده های کم طاقت تو نتونیم دووم بیاریم...
خدای مهربونم خسته ام!
کی می دونه درون این چهره ی آروم من چی می گذره غیر از خودت...
من همونم؟
نه!
من دیگه حتی شب و روزت رو هم گم کردم.
فقط اینو می دونم که در سخت ترین و مهمترین جلسه ی آزمون تو قرار گرفتم؛
آره سخت ترینه چون که داری منو با عزیزانم با تکه های وجودم امتحان میکنی.
تو هم مثل یه معلم سخت گیر و دلسوز دست گذاشتی رو نقطه ضعفم...
از خودت می خوام که تو امتحانت دستم رو بگیری.
گله ای نیست ؛
تورا به خاطر داشته ها و نداشته ها و گرفته ها ستایش...
خدایا تو را تا ابد سپــــاس...

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد.
سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.
آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.
آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.
هیچ اتفاقی نیفتاد!
در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.
چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.
گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.
اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.
من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم.
من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم.
من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.
من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت داد.
« من به هر چه که خواستم نرسیدم ...
اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم»
بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر تمام آنها غلبه کنی.